تبليغاتX
داستان یک زندگی
خصوصی ترین مطالب یک فرد

بار الهي
خداوندا
آفريدگارا
معبودا
اي نگارگر زيبايي هاي بي فريب
اي سكوت همراهي كننده
اي نياز دل مستمند و ثروتمند
اي پيراهن عرياني هاي من
اي هستي بدون هجا
اي باز كننده گره هاي كور
اي پاك كننده اشك هاي من
اي سيماي پر نشاط
اي برانگيخته ترين احساس
اي صداي ممتد دوست داشتن
مرا رهايم كن
بگذار در سمت و سويت به پرواز در آيم و در نگاه متلاطم خواسته هايت غرق شوم ، بگذار هميشه بخواهم تو را تا بهترين خواسته ها در دلم زنده باشد ، بگذار بيمار تو باشم تا طبيب بر بالينم باشي .
خستگي ماه هاي ديگر را برايت به ارمغان آورده ام تا نفسي دمي در اين كالبد خاك گرفته ، صفاتت را خواندم كه خواندنش خاك زدود و عشق رعب آوري در دلم نقش كرد .
مرا بپذير
نيازم بدون تو كوتاه بر آورده مي شود و التماس نمودنم مدام ، عبورم از گذرگاه تو كوتاه بود و ماندنم در تاريكي بلند .
ببين كه تو را ميخوانم
ببين كه تو را طلب ميكنم
با تمام ذراتم
با احساس گناهم
با خواهش هاي ترسيده
با تمام هجاي هستيم
و با نفسي كه برايم مانده
تو را مي خوانم
الهي و ربي من لي غيرك .............

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 0:7  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 


من آن رودم که تنها آب دارم ، نگاهی خسته و بی تاب دارم ، من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصویری از مهتاب دارم.
من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.
توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگي
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد.
باز در کلبه ی عشق، عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد.
خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه.
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است.
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟
تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي.
خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد وقتي ميگويد دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود.
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:0  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 


                                                          دلت آمد

              تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

                                                                     و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

              به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب

                                                                          ببینم میروی آخر از اینجا یا که میمانی

             تو رو جان همانی که جدایت کرد از چشمم

                                                               همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی

            عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان

                                                                   چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

            همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت

                                                                     تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی

           چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را

                                                                     همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

          اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی

                                                               ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی

          تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند

                                                                               دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی

         و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگرد

                                                                     به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

        تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما

                                                                 خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:15  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 
من تا حالا نمی دونستم ولی تازگیها فهمیدم که یک محکومی هستم . جرمم را نمی دانم . محلش را هم همین طور . شاید در عالم ضرع بوده در فاصله بین همه خوبیها و بدیها جایی نزدیک خدا .

ولی من محکوم به زندگی در این دنیای خاکی شدم با اعمال شاقه . نمیدونم کی محکومیتم تموم میشه وبر میگردم به اون جایی که قبلا بودم . منم فکر میکنم مثل همه اون زندانی هایی هستم که در انتظار رهایی اند . اما آبرومندانه و با رضایت . نه با فرار و دوز . کلک . آخه منم بارها به فرار از این زندگی در این دنیا فکر کردم اما وقتی فرار کردم و آزاد شدم اگه اون بیرون گرفتنم چی . ار همه بدتر میشه پس تصمیم گرفتم تحمل کنم تا اینکه حبس ابدم به طور طبیعی تموم بشه یا اینکه عفو بشم و عنایت شامل حالم بشه و زودتر به رهایی دست یابم . به امید آن روز

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:46  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 

وعده کردم که به تو سر نزنم

                                            برسم تا دم در در نزنم

قول دادم به غزلهای خودم

                                            زل به چشمان تو دیگر نزنم

مطمئن باش ـ خیالت راحت

                                             گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی است که باید یک عمر

                                             حرف خود را به تو آخر نزنم

برو ای عشق برو تا اینکه

                                            روی دستان تو پرپر نزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:28  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 
کجاست بگو اون که برات میمرده کو  اون که قسم میخورده که دوست داره اما به جاش با یه قسم هر چی کی داشتی برده کو

تنها شدی باز تف سر بالا شدی گذاشت و رفت دیدی دوست نداشت و رفت کجاست بگو اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو

اون که یه باره اومده و آتیش به زندگیت زد و  ازت برید اون که دل ساده و تنها تو به صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که میگه درد تو میدونه نشی حرفاشو باور نکنی  هر کی بیاد نمک به زخمت میزنه  داده  دلداده من گول نخوری دوباره دیونه نشی

نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی نخواستم درد دل تو دیگه با هیچ کی نگی آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون  حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون تا دیدم می خوای بری دلم راه تو سد نکرد برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد بدون من بعد من دل تو هر جا جانزار غم با من بودن و تو من بعد یادت نیار  اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم چرا هر لحظهم همیشه منم تنها با خودم  یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم چقدر قصه ام خنده داره چقدر دیونه دلم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:35  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 
آسمون بغضت و بشکن

اون دیگه بر نمی گرده ...





خدا حافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خدا حافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدا یی داشت
خدا حافظ طلوع من غروب من


خدا حافظ توای محبوب خوب من









از رنگ پریدگی گلها دانستیم که دیگر باز نمی گردی ...








... من دلبری گم کرده ام آخر عزیزان رحمتی

آبی زنید از مرحمت برسینه سوران من
ای خوب من ای خوب من ای دلبر محبوب من
خون شد زهجرانت روان از دیده گریان من
دیگر نمیبینم تو را ای یار خوب با وفا
کردی چه آسان ترک ما ای نیر تابان من ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:10  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 
/زندگي عشق است افسانه نيست،آنكه عشق را آفريد ديوانه نيست/

به نام خدايي كه هستي را با مرگ،دوستي را بي رنگ،زندگي را با رنگ،عشق را رنگارنگ،رنگين كمان را هفت رنگ،شاپرك را صد رنگ و من را دلتنگ دوستان آفريد.

عشق يعني بزرگ كردن يك چيز به اندازه ي دنيا وكوچك كردن دنيا به اندازه يك چيز.زندگي كردن،تلف بودن،پلاسيدن،نطفه اي را پرورش دادن براي زندگي كردن،واين تكرار تكرار است؛اگر زندگي را دوست داشتم هيچ وقت موقع تولد گريه نميكردم.

دوستان اگر قرار است زندگي خود را خرج كنيم بهتر است آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم.

وقتي كه گريه كرديم گفتند بچه است...وقتي كه خنديديم گفتند ديوونست...وقتي كه جدي بوديم گفتند مغروره...وقتي كه شوخي كرديم گفتند سنگين باش...وقتي كه حرف زديم گفتند پر حرفه...وقتي كه ساكت شديم گفتند عاشقه...حالا ام كه عاشق شديم ميگن گناه........

نگاهم كرد پنداشتم دوستم دارد.نگاهم كرد هزاران شوق عشق را در نگاهش خواندم.نگاهم كرد دل به او بستم.نگاهم كرد.اما بعدها فهميدم فقط نگاه ميكرد.

به قولي زندگي كوتاهتر از آن است كه عشق ورزيدن را براي لحظه ي آخر بگذاريم.من هم به اين گفته عمل كردم اما....اما كمي كه مينديشم خيلي زود عاشق شدم.زود تر از انكه حتي فكرشو ميكنيد.

موقعي كه مي خواستمش ترسيدم نگاهش كنم،موقعي كه نگاهش كردم،ترسيدم باهاش حرف بزنم،موقعي كه باهاش حرف زدم ترسيدم عاشقش بشم،حالام كه عاشقش شدم ميترسم از دستش بدم.

آخه اين ديگه چه دنياييه،كاش كسي تو دلمون پا نميذاشت...كاش اگه پا ميذاشت دلمون رو تنها نميذاشت...

بي دوست شبي نيست كه ديوانه نباشم...مستم اگر ساكن ميخانه نباشم...

ميدونم داري با خودت ميگي چه ديونه ايه حق داري.من ديونم.سيل دريا ديده هرگز باز نمي گردد به جوي ،نيست ممكن هر كه عاشق شد دگر عاقل شود.

از من مي شنوي اگر روزي عاشق شدي قصه ات را براي هيچ كس بازگو نكن.من گفتم.سوگند خورد كه به كسي نميگويد ولي هنوز يك ثانيه از تمام شدن قصه ام نبود كه .....فهميدند.

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر اونقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه،اما من اين شهامت را ندارم و نخواهم داشت پس تصميم گرفتم...

.خنده بر لب بزنم تا كس نداند راز من،وگرنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت...

, واين حرف دل من است

چرا وقتي پرواز را به من آموختي...سقوط را برايم معنا نكردي؟چرا وقتي با دسته گل مهر ميهمان قلبم شدي...از پژمرده شدن گلها برايم نگفتي؟چرا وقتي دست در دستم نهادي...از تنهايي آينده دستانم نگفتي؟چرا وقتي اميدم بودي...از روز هاي نااميدي برايم نگفتي؟چرا وقتي عشقم شدي...از مرگ قلبهاي عاشق برايم نگفتي؟چرا وقتي كنارم بودي...از ساعات تلخ جدايي برايم نگفتي؟

تو نگفتي ولي با رفتنت تموم ناگفته ها رو گفتي...

دوست عزيز:تا تواني رفع غم از خاطري غمناك كن،در جهان گرياندن آسان است اشكي را پاك كن.

سعي كن تنها باشي،زيرا تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.

نفرين به اون كسايي كه روي دلا پا ميذارن،تاكه ميبينن عاشقي ميرن و تنهات ميذارن،نفرين به آدمايي كه توي سينه ها دل ندارن،عاشق عاشق كشين،رحم و مروت ندارن.

زندگي يعني نخواسته به دنيا آمدن،مخفيانه گريستن،ديوانه وار عشق ورزيدن،و در آخر در حسرت آنچه دل مي خواهد و منطق نمي پذيرد ماندن.آخه چرا؟؟؟!

خداوندا!اگر روزي بشر گردي ،زحالم با خبر گردي،پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت،از اين بودن،از اين بدات.

خداوندا!نميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است.چه زجري ميكشد آنكس كه انسان ات و از احساس سرشار است.

كاش ميشد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد ،كاش ميشد از ميان لحظه ها ،لحظه ي ديدار را نزديك كرد.

و در آخر......

ميگن اگه دلت واسه كسي تنگ شد و نميتونستي ببينيش بخواب حتما خوابشو ميبيني!ميخوام بخوابم براي هميشه،چون يه لحظه هم نميتونم بي نگاهش زنده باشم.

بنويس نام مرا در كف دستت اي دوست تا به هنگام قنوتت نروم از يادت (التماس دعا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:50  توسط خوش بخت ترین فرد دنیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوب منم متاهل شدم و قصد دارم شرح ماجرای زندگی خصوصی خودم را آرشیو کنم تا شاید روزی به درد خودم یا کس دیگری بخورد وسلام

پیوندهای روزانه
مناجات
(14) عیدانه
(13) بازدید اضطراری
(12) باران الهی و فلسفه نماز
(11) یه روز کسل کننده
(10) آموزشگاه کامپوتر
(9) قرار یه روز استثنایی
(8) لطفا با هماهنگی وارد شوید
(7) فضولی و لیست سیاه
(6) دختر من به خاطر تو کروات زدم
(5) آن روز به یاد ماندنی
(4) مقدمه چینی
(3) پسرک دست فروش و دختر رهگذر
(2) مراسم شال و انگشتر
(1)بهترین یلدای زندگی من البته تا الان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
پیوندها
آسمانی و زمینی
نیمه گمشده
در دو دل
روزانه های من و اقای ع
شاید زنی از شرق
دفترچه خاطرات شخصی من و بارانم
نکاتی در مورد روابط زناشویی
همه چیزهست وتونیستی
تنها دلیل زندگی
من و آقایی
عشق مرد ومن زودتر از ان
مجله اینترنتی با صدها عنوان مختلف
جدایی توافقی
صفای اشک وفای غم
سکوت غمگین شب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM